آنها مي گفتند: ديس ماي جاب 

مصاحبه با حاج يداله صفايي سازنده ال. دي .يو

 

pic35-1.gifدريكي از شبهاي زمستان 1360 شبكه سراسري تلويزيون تصوير مرد ميانسالي را نشان مي‌داد كه ادعا مي‌كرد يك كارخانه قديمي و متروكه نفت را بدون استفاده از نقشه و راهنما راه‌اندازي كرده است. تصوير غلط‌انداز اين پيرمرد روستايي با كلاهي برسر و اوركت بلند نظامي به تن، بسياري را به اشتباه انداخت كه اينهم از مقوله تبليغات است اما كاركنان صنعت نفت جنوب بخوبي مي‌دانستند كه حاج يداله صفايي با پشتكاري مثال‌زدني تمام توانش را گذاشته و توانسته است كارخانه تقطيرآغاجاري را پس از 20 سال خاموشي دوباره به كار اندازد.

 انجام اين كار در نگاه متخصصان و كارشناسان امروز صنعت نفت شايد چندان كار دشواري محسوب نشود؛ اما يقيناً در آن سالها و آن هم توسط يك كارگر تقريباً بي‌سواد، كاري در خور توجه و اعتنا بود. او هم اكنون سالهاي بازنشستگي را در اهواز سپري مي‌كند. هر چند كه ناگفته پيداست فراغت سالهاي دوري از كار، چندان به مذاق  پيرمرد، خوش نيامده است. آنچه مي‌خوانيد خلاصه‌اي از گفتگوي خبرنگار روابط عمومي مناطق نفتخيز جنوب با اولين كارگر نمونه كشور است:

 

 

ضمن معرفي خود چگونگي راهيابي به شركت نفت را توضيح دهيد.

يداله صفايي هستم، 75 سال سن دارم. طايفه‌ام لركي است. شغل اجدادم تا برسد به پدرم كوچ‌نشيني و دامپروري بوده است و موطن اصلي ما جنوب اصفهان و قشلاقمان ابوالفارس (حوالي كرنج پارسي فعلي). دور و بر بهار سال 1322 وقتي ايل به مال كنون مشغول شد تا به سرحد برود من كه جوانكي 16-15 ساله بودم به توصيه پدر ماندم تا مختصر كشت و زرعي كه بر زمين داشتيم، جمع كرده و به سرحد ببرم. آن سالها ناامني بيداد مي‌كرد، راه قافله‌ها را مي‌بستند و آذوقه‌ها را به يغما مي‌بردند؛ گاهي اوقات كشت و كشتار هم مي‌كردند. از قضا آن ايام بحث راهزن‌ها برسر زبان‌ها بود. من گندم را درو كرده بودم، اما محض احتياط ترجيح دادم به ييلاق نروم.

اوايل كار نفت در آغاجاري بود، رفتم و استخدام شدم به روزي 14 ريال، جمعه و تعطيلي هم در كار نبود.

 

 

وقتي خانواده و قوم و خويش از سرحد برگشتند با شما چه رفتاري داشتند؟

هيچي، كلي سرزنش كردندكه چرا حاضر شده‌ام به روزي 14 ريال كارگري كنم. اما پدرم خيلي مخالفت نكرد فقط گفت با رفقات (شركتي‌ها) مشورت كن ببين چه مي‌گويند. من با چند نفر صحبت كردم از جمله رئيس انگليسي‌ام كه ايشان هم گفت: به كارت ادامه بده تو كارگر خوبي هستي !

 

 

اسم آن رئيس انگليسي خاطرتان هست؟

بله اسمش كرمتن بود. يكي ديگر هم بود به نام ينگ (يانگ).

 

كارتان آن اوايل چه بود؟

كارگر يونيت بوديم. بونيت 1 آغاجاري را مي‌ساختيم. رييسها  همه انگليسي بودند؛ كارهاي تخصصي هم به دست هندي‌ها سپرده شده بود كه بي‌نهايت در ياددادن خسيس بودند. ما هم كارهاي پيش‌پا افتاده انجام مي‌داديم. انگليسي‌ها (را كه صاحب صدا مي كردند) با تحقير و تحكم با كارگران ايراني رفتار مي‌كردند و در مقابل كوچكترين اعتراضي سرشان را بالا مي‌گرفتند و مي‌گفتند: ( ديس ماي جاب) (this my job)

 

 

اين وضع تا كي ادامه داشت؟

وضع به همين منوال بود تا زمان ملي‌شدن صنعت نفت كه انگليسي‌ها فروكش كردند و ايراني‌ها توان رويارويي با خارجي را پيدا كردند.

 

 

از اوايل انقلاب و اعتصابات صنعت نفت هم صحبت كنيد:

اعتصابات خوب اوايل فراگير نبود. يك كارخانه بسته مي‌شد يكي ديگر را مي‌افتاد يعني به زور ارتش و ژاندارمري يك عده‌اي سركار حاضر مي‌شدند، عده زيادي هم به هر طريقي شده بود سركار نمي‌رفتند يا از منطقه خارج مي‌شدند تا در دسترس نباشد. من خودم يكبار رفتم مسجدسليمان و چند روز ماندم. يك مرتبه هم به اتفاق يكي از بچه‌هام رفتم شيراز و مدتي آنجا بودم. از آن طرف آنها هم بيكار نمي‌نشستند دست به هركاري مي‌زدند مثلا يكبار عده‌اي را از نيروي دريايي آوردند به حساب اينكه از توربين و موتور و اينجور چيزها سردر‌مي‌آورند و در بعضي كارخانه‌ها مستقر كردند اماكاري از پيش نبردند. حتي شنيده‌ام يكي دو تا توربين را هم سوزاندند و رفتند.

 

 

بعد از انقلاب شما به عنوان كارگر نمونه سال شناخته شديد در اين زمينه توضيح بفرماييد:

جنگ كه شروع شد دشمن پالايشگاه آبادان را يكسره به آتش كشيد. كشتي‌هاي نفتي و تجاري را هم غرق مي‌كرد. به همين جهت سوخت كمياب و جيره‌بندي شده بود. من خيلي مشتاق بودم كه خدمتي كرده باشم به همين جهت آمدم و به اتفاق چند تن از كاركنان تعميرات آغاجاري، كارخانه ال دي يو را راه‌اندزي كرديم. جريان انتخاب كارگر نمونه به اين موضوع برمي‌گردد.

 

 

داستان اين كارخانه ال دي يو چيست؟

كارخانه‌هاي ال دي يو پالايشگاه‌هاي كوچكي بودند كه انگليسي‌ها براي تامين سوخت در نواحي مختلف مثل مسجدسليمان، گچساران، هفتگل و آغاجاري، در مجاورت بعضي از كارخانه‌ها ساخته بودند و سوخت مورد نيازشان مثل گازوئيل و بنزين و نفت سفيد را از اين كارخانه‌هاي تقطير مي‌گرفتند. روش كار هم به اين صورت بود كه بخشي از نفت كارخانه را به ال دي يو مي‌فرستادند و بعد از اينكه گازوئيل و بنزين و مايعات سبك آن را مي‌گرفتند، همان نفت را دوباره برمي‌گرداندند به ورودي يونيت، بعدها كه حمل و نقل سر و سامان گرفت، پالايشگاه‌هاي بزرگ رونق پيدا كردند و سوخت در دسترس همه قرار گرفت، كارخانه‌هاي ال دي يو كه سوخت مرغوبي هم توليد نمي‌كردند، كنار گذاشته شدند.

 

 

براي راه‌اندازي كارخانه از كجا شروع كرديد؟

كارخانه ال دي يو مجاور يونيت 1 (محل كارم) بود من از قديم در زمينه چگونگي كار آن اطلاعاتي داشتم، با كم شدن سوخت به اين فكر افتادم كه اين كارخانه را راه بيندازم بنابراين به مسئولان وقت پيشنهاد كردم ابتدا استقبال چنداني نكردند اما بعد كه با سماجت من روبرو شدند، مجوز لازم را صادر كردند.

 حدود 20 سال از خاموشي كارخانه ال دي يو مي‌گذشت؛ در اين سالها بسياري از قطعات به دردبخور آن را باز كرده و در جاهاي ديگر استفاده كرده بودند، اما اسكلت كارخانه همچنان برجا بود.

 

بنابراين ابتدا يك بازديدي كرديم از كارخانه مشابهي كه در مسجدسليمان وجود داشت و بعد راه ‌افتاديم در انبارهاي مازاد و به جستجوي قطعات و ماشين‌آلات مورد نياز پرداختيم. يك بار هم بنا به ضرورت رفتيم آبادان كه آن روز‌ها زير باراني از توپ و خمپاره قرار داشت. سربازها ابتدا اجازه ورود به پالايشگاه‌ را نمي‌دادند. بعد به سختي موافقت كردند براي مدت كوتاهي از دروازه شماره 18 وارد شده و لوازم موردنياز را برداشته و برگرديم. ما با شتاب حدود 12 پمپ را از پايه ها كنده  و بار ماشين كرديم و انتقال داديم به آغاجاري.

 يادم هست آخرين لحظه‌اي كه داشتيم سوار مي‌شديم يك گلوله‌اي پشت سرمان تركيد و سرتاپايمان را خاكي كرد. روي هم رفته كارخانه راه‌اندازي شد. شايد يكي از بهترين روزهاي عمر من زماني بود كه تانكر سوخت براي بارگيري به ال دي يو آمد.

 

 

توليد كارخانه چقدر بود و در كجا مصرف مي‌شد؟

حدود 500 بشكه نفت به كارخانه مي‌داديم و از آن 100 بشكه بنزين، 80 بشكه نفت سفيد و حدود 90 بشكه هم گازوئيل مي‌گرفتيم كه گازوئيل را معمولاً به دكل‌هاي حفاري مي‌فرستاديم.

 

 

بنزين توليدي قابل استفاده بود؟

بله توي ماشين‌ها هم مي‌ريختند، آن هم آن زماني كه قحطي بنزين بود و گاهي اوقات مردم از روي ناچاري نفت سفيد را قاطي بنزين كرده و در باك ماشين‌ها مي‌ريختند.

 

 

در خصوص چگونگي معرفي‌تان به عنوان كارگر نمونه توضيحاتي بفرمائيد:

مدتي پس از راه‌اندازي ال دي يو، به من گفتند كه بروم تهران، اسم و آدرس محل مراجعه و بليط در اختيارم گذاشتند و گفتند سريعاً به تهران بروم. من رفتم و به دردسري خودم را به ساختمان صدا و سيما رساندم و معرفي‌نامه‌ام را نشان دادم. آنجا مراسمي گرفته بودند، مسئولان كشور هم خيلي‌هاشان بودند. رئيس صدا و سيما به من گفتند: شما ثابت كرديد كه جنوب هم كار است و هم جنگ! و گفت: مي‌خواهيم بفرستيمت سوريه، از همانجا تصميم گرفته شد كه هر سال كارگر نمونه داشته باشيم. وزير نفت هم بود ايشان گفتند: شماره پرسنلي‌اش را بپرسيد! گفتم: براي چه مي‌خواهيد؟ گفت: مي‌خواهيم بهت يك دستگاه وانت بدهيم. گفتم: اگر مي‌دانستم قرار است چيزي بدهيد نمي‌آمدم. گفتند: براي تشويق سايرين است والا ما چيزي نداريم كه جبران كند.

 باز در همان جلسه تهران پرسيدند: يك كارگر نمونه بايد چه خصوصياتي داشته باشد؟ گفتم:وجدان‌كاري و هنوز هم مي‌گويم. آدمي يك عمري دارد كه به سرعت مي‌گذرد. اگر استفاده نكند بعداً بايد به تاسف بنشيند و غصه بخورد من از وقتم خوب استفاده مي‌كردم حتي ظهرها كه همه داشتند ناهار مي‌خوردند من مي‌رفتم دستگاهها را روغنكاري مي‌كردم.

 

اميدوارم خداوند آدمهاي دلسوز را براي خدمت به مملكت زياد كند.

من خواندن و نوشتن بلد نبودم اما اين كار را كردم چون عقيده داشتم كه از بزرگي كار نبايد ترسيد.

            

                                                                                                                                              پايان

نيسوك